دندون درد

آخ دندونم؛ آخ دندونم؛ آخ آخ آخ آخ

خبرمرگم یعنی یه ساعتی خوابیدم که یهو تو خواب دندونم درد گرفت ، اون هم چه دردی ، جای دشمن شما پر! دنیا دور سرم میچرخید.این دیگه چه بلای ناگهانی بود نازل شد. مثل مار زخمی به خودم می پیچیدم. همون دندونی بود که یکی دو ماه پیش پر کرده بودم. فکر کنم تو عالم خواب موقع خوردن یه غذای رؤیائی ریگی زیر دندونم رفته بود و آن را شکسته بود؛ هر چی از طبابتهای قدیمی و خاله زنکی بلد بودم ؛ انجام دادم ولی فایده نداشت.

حدود ساعت پنج بعد از ظهر بالاخره دندون درد امونم را برید و رفتم دندون پزشکی.وه که چقدر شلوغ بود.خانم منشی مشغول ناخن هاش بود ؛نمی دونم چیکار می کرد؛ فقط با بی حوصلگی ،بی خبر از حال زار من ،بجای جواب سلامم گفت امروز وقتمون پره. گفتم خانم ! جونم داره در میاد، لااقل بذارید دکتر یه مسکنی برام بنویسه تا این درد کمی آروم بگیره ؛ گفت: "نمیشه آقا" یه کمی اصرار کردم،گفت:"مزاحم نشو". منم هاج و واج موندم؛آخه روز روزش هم عرضه مزاحم شدن را نداشتم- اون هم مزاحم صنف علیا مخدّرات شدن را- چه برسه امروز که ...

زدم بیرون . دکتر که قحط نیست؛ میرم یه دکتر دیگه!!آخ آخ آخ درد لامصّب یه ثانیه ول کن نیست. از پله ها رفتم بالا؛اینجا هم که خیلی شلوغه.شانس منه دیگه؛ همه همین امروز دندون درد گرفته اند؛دست از پا درازتر تا ساعت نه شب از این دکتر به اون دکتر.یادم اومد یکی از دوستانم با خانم یکی از دندون  پزشکان آشناست،یعنی همکارند؛سریع زنگ زدم و گفتم آقا مصطفی! دستم به دامنت دارم میمیرم؛یه کاری بکن ، یه زنگی به فلانی بزن ؛یه سفارشی بکن. چند دقیقه ای طول کشید که موبایلم زنگ زد ؛ آقا مصطفی بود . گفت:"سریع برو دکتر؛حتما بگو سفارش شده فلانیم". گفتم:"دارم میرم به سرعت برق و باد."

این دفعه دکتر تحویلم گرفت- تو این زمونه کیه که از خانمش حرف شنوی نداشته باشه؟!

 حدود ساعت ده شب بود،دکتر هم معلوم بود خسته است.(ازخمیازه کشیدناش فهمیدم).فکم را گرفت و با خشونت هر چه تمامتر دهنم را در تمام جهت های جغرا فیائی(هشت جهت شاید هم بیشتر) باز و بسته کرد؛"دکتر جون یه کم یواش تر؛ لا اقل بی حسی بزن، اگر هم بی حسی نداری از چوبی ، مشتی چیزی استفاده کن؛بابام اومد جلو چشام"(البته اینها را تو دلم گفتم).در نهایت گفت دندونت شکسته.خلاصه با یک جان کندنی تکه های شکسته دندان از دهان مصیبت زده ما خارج شد.من که دیگه طاقتم طاق شده بود گفتم:"خیلی درد داشت" تازه فهمیدیم دکتر یادش رفته بی حسی بزنه ،من هم که درد حواس برام نذاشته بود یادم رفته بودبه دکتر بگم بی حسی بزنه...

یه کم که دردم آروم شد ؛ گفتم:"آقای دکتر کار دیگه ای که نداره"؛گفت:"فعلا نه اما یه موقع دیگه بیائید تا براتون روکش کنم." پرسیدم:"روکش چقدر خرج داره." فرمودند:"چون شما سفارش شده اید نودهزار تومانی خرج داره."بلند شدم و بعد از خدا حافظی از جناب دکتر و تشکر از خدا که زن -این موجود گرانمایه و ارزشمند ووو...- را آفریده است راهی خانه شدم.تو راه به این فکر میکردم که:"راستی ما چه خدای مهربانی داریم.چه نعمتهائی را رایگان در اختیار ما گذاشته است و ما قدرش را نمی دانیم.یه دندان تو این یکی دو ماهه حدود دویست هزار تومان خرج رو دستم گذاشته."

همیشه سالم باشید.

[ یکشنبه بیستم دی 1388 ] [ 23:39 ] [ رسول پریشانی ] [ ]